گزنفون ( مترجم : رضا مشايخى )

21

كورشنامه ( فارسى )

كورش از شنيدن اين سخنان دم فروبست و سخنى نگفت ، مدتى مهموم بود و ياراى سخن گفتن نداشت . آستياژ كه ديد كورش بدين قسم غمگين شده است درصدد دلجويى برآمد و او را با خود به شكار برد . بدين منظور عدهء بسيارى از افراد پياده و سواره و اطفال هم‌سن او را فراخواند و پس از اين‌كه حيوانات را به سرزمينى كه براى تاخت اسبان مناسب بود راندند ، مقدمهء شكار بزرگى را فراهم ساخت . سپس خود با جملهء دستگاه شاهانه خارج شد ؛ فرمان داد كه احدى مجاز نيست قبل از اين كه كورش از شكار خسته شود تيرى به سوى حيوانات پرتاب كند . كورش چون از اين امر وقوف يافت نزد پدربزرگ خويش شتافت و استدعا كرد دستور خود را نقض كند و گفت : اگر پدربزرگ ، تو مايلى كه من از اين شكار محظوظ و خرسند شوم ، استدعا دارم اجازه دهى عموم همسالان من با من بيايند و هركسى را در تيراندازى آزاد گذارى تا سعى كند بهتر در پى شكار بدود . در نتيجه ، آستياژ دستور قبلى خويش را نقض كرد و خود بر بلنديى كه بر همه‌جا احاطه داشت قرار گرفت و هجوم شكارچيان را به گلهء حيوانات و رقابت شديد و پيش‌دستى آنان را در پرتاب نيزه و يا تيراندازى نظاره مىكرد . ولى آن چيزى كه او را به غايت مسرور مىساخت ، چستى و چالاكى كورش بود كه از شوق و شعف زايدالوصف دقيقه‌اى آرام نگرفت و هرگاه حيوانى مىديد به مانند مبارزان فريادى از شادى بركشيده حمله مىبرد و هركس را به‌نام مىخواند . جرگهء شكار با كشتن جانوران بسيار به پايان رسيد و آستياژ به اندازه‌اى مسرور شده بود كه هرروز كه فرصتى مىيافت براى خاطر كورش به همراهى كورش و اطفال همسالش به شكار مىرفتند . كورش بدين قسم ايام خود را در شكار مىگذرانيد ، همه را محظوظ مىكرد و به احدى آزار نمىرساند . وقتى كه كورش به پانزده يا شانزده سالگى رسيد ، پسر پادشاه آشور در آستانهء ازدواج خود شكار بسيار مفصلى تهيه ديد و چون شنيد در سرحد سرزمين آشور و ماد گله‌هاى عظيم شكار به علت وقوع جنگ‌هاى ممتد مدت‌ها از دست‌برد آدميان مصون و در هرسو پراكنده‌اند ، تصميم گرفت بدان سمت عزيمت نمايد . و به قصد اين‌كه با خاطرى آسوده به شكار پردازد عدهء بسيارى سوارنظام و چريك همراه خود برد تا گله‌ها را به سوى جلگه برانند . چون به قلعه و باروهاى سرحدى رسيد متوقف شد تا شام بخورد و بساط شكار را براى فرداى آن شب فراهم سازند . در همان شب عده‌اى كه بايد كشيك را عوض مىكردند ، مركّب از سواره و پياده ، فرارسيدند . شاه‌زاده چون خود را از حيث سواره‌نظام و پياده‌نظام نيرومند يافت به خيال افتاد كه به نهب و غارت سرزمين ماد بپردازد و كارى درخشان‌تر از شكار انجام دهد و عدهء بسيارى مواشى به چنگ آورد . پس صبح خيلى زود از خواب برخاست ، دستور پيش‌روى به سپاهيان خويش داد و